شعر
شنیدستم كه اندرمعدنی تنگ
سخن گفتند باهم گوهروسنگ
چنین پرسید سنگ ازلعل رخشان
كزتاب كه شدچهرت فروزان
بدین پاكیزه رویی ازكجایی
كه دادت آب ورنگ وروشنایی
بنرمی گفت اوراگوهرناب
جوابی خوبترازدرخوشاب
ازآنروچهره ام راسرخ شدرنگ
كه بس خونابه خوردم دردل سنگ
ازآنروره بخت بامن كردیاری
كه درسختی نمودم استواری
تبلیغات